

به یه درخت خیلی بزرگ تکیه داده بودیم...
نمیخوای چیزی بگی؟؟؟سرم روهمینطوری توی کتاب گرفتم و حرفی نزدم...کتاب رو از دستم گرفت
ودستشو گذاشت زیرچونه ام و سرم رو آورد بالا!نگام کرد...نگاش کردم...!!یهو شل شدم!! نمیدونم
توی نگاهش چی بود؟؟مثل یه آرامش عمیق بعد ازغم...مثل رد پای بارون...آروم گفتم:چی بگم؟؟
کلافه سرشو برگردوند و گفت:دیشب چرا حالت خوب نبود؟؟؟ گفتم چیزیم نبود...گفت چرابود!!گفتم
یه گلو درد ساده بود!!فهمیدم باور نکرد... به شهرنگاه کردم...ازاون بالا همه جای شهر معلوم بود!!
زمستون سردی بود!نوک انگشتام از شدت سرما قرمز شده بود...!دستامو جلوی صورتم بردم و
ها کردم تا یکم گرم بشم. 
در حالی که نگاهش رو به نقطه نامعلوم دوری دوخته بود گفت: از بودن من عذاب می کشی؟؟
وای ی ی ی خدایا چی داشت می گفت؟؟؟؟؟؟؟؟عذاب؟؟؟؟ازبودنش؟؟؟؟چی کار کرده بودم که
این جوری فکر میکرد؟؟؟؟خدایا من چم شده بود؟؟؟؟نفسام تند تند میزد
گفتم:من...من...مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ....ن... انگشتشو گذاشت رو لبش و
گفت:هــــــــــ...ییییییـــــــــــ...ســـ..س هیچی نگو... بغض کردم!!مثل کودکی که کار بدی
می کند و میترسد و بغض می کند و آغوش مادرش را طلب میکند!!پناه آغوشی را می خواستم
تا بغض سنگینم را رها کنم...!! نگام کرد...نگاهمو از نگاهش دزدیدم...غرورلعنتیم بازم داشت
همه چی رو نابود می کرد!!!!
در بطری آب معدنی رو باز کرد وداد دستم...یکم آب خوردم و یه نفس عمیق کشیدم!!هوا سرد بود
خیلی سرد!!انگارامشب می خواست برف بباره...!دستام اونقدر یخ کرده بود که دیگه حس نداشت...
دستمو گرفت!!دستش گرم بود!!گرمای عمیق دستاش تا عمق وجودم رو گرم کرد...
بغض تو گلوم هرلحظه داشت بزرگتر میشد...با نگرانی گفت:خیلی سرده سرما میخوری پاشو؟
بلند شدو راه افتادیم!!دستم هنوز تودستش بود...
دستشو محکم تر تو دستم گرفتم...محکم محکم...!!!چقدر این دستا رو دوست داشتم... گرمی
حمایتشو...احساسشو...بودنشو...وقتی دستامو می گرفت دلم گرم می شد!!بی هوا به آدما
خیره شدم!آدمایی که از اون بالا اندازه مورچه به نظر میومدن...اونقدر سردم بود که کلاهمو تا
نزدیک ابروهام پایین آوردمو شالم رو دور گردنم انداختم...
نگاش به من نبود،گفت: باید برم سفر!!عین برق گرفته ها شدم!!نگاش کردم...گفتم چی؟؟؟
آروم انگار صداش به زور درمیومد گفت: باید برم سفر...آروم گفتم: کجا؟؟؟ گفت:...
گفتم:حتماباید بری؟؟نمیشــــ... گفت: میدونی که...عصبانی گفتم: نه نمی دونم...!
من هیچی نمی دونم!! آروم برگشت طرفم دستم رو محکم تر تو دستش گرفت و
گفت: زود برمی گردم!! رنگم پریده بود،احساس کردم عین مرده ها سفید شدم!بدنم
بی حس بی حس شده بود!!از این سفرمی ترسیدم...گفت: خوبی؟؟صدام در نمیومد جوابشو بدم!
دستشوگذاشت روقلبم...اونقدرتند میزد که ضربانش از توی گونه هام هم معلوم
بود...درحالی که سعی می کرد آروم باشه گفت:چته دیوونه؟؟گفتم: می شنوی صداشو؟؟؟
سرشو برگردوند!فهمیدم،حس کردم، دیدم که بغض کرده بود!!
خدایااااااا... سرم درد گرفت!انگار بازم میگرنم داشت اود میکرد!! قدمهامون آهسته تر شده بود!
انگار هیچکدوم نمی خواستیم به آخر راه برسیم!
بغض بزرگ تو گلوم ترکید... برگشتم و نگاش کردم!!خدای من...چشماش قرمز شده بود و اشک تو
چشاش حلقه زده بود...قفسه سینه ام بالا و پایین میرفت...لبامو از گریه شدید محکم گاز گرفتم
و هق هقمو توگلوم خفه کردم!!ازفشار وحشتناک بغضم اونقدر محکم لبامو لای دندونام فشار
دادم که کبود شده بود و دردش تو رگهای سرم میپیچید...اینا مهم نبود، مهم این بود که دستم تو
دستش بود...سکوت دردناکی به گلوم چنگ می انداخت...برف شدیدی می بارید و هرلحظه شدیدتر
می شد!چه حالی داشت آسمون...سفید و خاکستری شده بود!پراز مه شدید!موهام از زیر کلاهم
بیرون ریخته بود و روشونو برف پوشونده بود!!سرم خیلی درد گرفته بود!!سرمو تو دستام گرفتم و
میخواستم ازدرد داد بکشم!!نگران نگام کرد،مهدیسم خوبی؟؟؟نگاش کردم اونقدر اشک تو چشام بود
که نمی تونستم خوب ببینمش...نمی خواستمبفهمه سردردم بازم اود کرده...به زور با گریه خندیدم!
با بغض سردش خندید... از اون خنده ها که همیشه دوست داشتم!اشکامو آروم پاک کرد!صداش
گرفته بود! گفت:دیگه نبینم اشکهاتو...خوب؟؟
دیگه نفسم بالا نمیومد... حتی یه کلمه هم نمی تونستم حرف بزنم...یه دنیا بغض تو گلوم گیر کرده
بود...گلوم درد میکرد...سرمو انداختم پایین دیگه تحملشو نداشتم! آروم دستشو ول کردم!
حتی نتونستم بهش بگم مراقب خودت باش... از حرفهایی که بوی خداحافظی می داد حالم بهم
می خورد...
دوباره دستمو گرفت!ساعتشو از دستش درآورد و دستم کرد...لحظه آخر قبل از رهاکردن دستم
باانگشتاش که یخ کرده بود دستمو فشار داد...دلم از اون ته لرزید...
دیگه نتونستم جلوی هق هقمو بگیرم... صدای قلبشو می شنیدم...می شنیدم... پشت سرمونو
نگاه کردم جای پاهامون روی برفها مونده بود... و هرلحظه با برف شدیدی که می بارید داشت محو
میشد...چونه ام از گریه شدید می لرزید و گلوم میسوخت...احساس کردم لبام خیس شده اونقدر
کبود شده بود که داشت خون میومد...خدایااااا... نگاه آخرش قیامت کرد با دلم...اگه یه لحظه دیگه
اونجا می موندم سکته میکردم... برگشتم و ازش دور شدم...بدون گفتن حتی یه کلمه ازهم جدا
شدیم...وقتی برگشتم خیلی ازم دور شده بود...بطری آب رو از تو کوله ام در آوردم تا پشت سر
مسافر خسته ام آب بریزم...پشت سرش آب ریختم و براش دعا کردم... ساعتشو آروم بوسیدم و
با بغض گفتم:می سپرمت به خدا...
و اینبار صدای ضعیف گریه ام توی هیاهوی مردمی که از شدت برف و سرما فرار می کردند گم شد...

+پ.ن:دلتنگ پاییزم...دلتنگ بارون های پاییز...
+پ.ن:اون شب پروانه های احساس قلبم رو بغل گرفته بودند...اما زور غرورم بیشتر است گویا...
+پ.ن:بازم صدای آکاردئون توی کوچه...بازم سلطان قلب ها...
+پ.ن:بازم گیتارم...بازم آهنگ گریه نکن...یادته هنوزم؟؟؟
+پ.ن:با من بمان...آنها که رفتنشان را طاقت آوردم تو نبودند...
+پ.ن:ساعتت هنوز دستمه!!ساعت به وقت تو۱:۲۲
+بعدا نوشت:لطفا اگه دوست دارید نظر بدید پستم رو کامل بخونید بعد راجعبش نظر بدید!
کامنتهایی که نخونده نظر دادند مثل خوب بود عالی بود وبلاگ خوبی داری و... تایید نمیشه!!!
+بعدا نوشت:بابای نازم تولد قشنگت مبارک...آغوش گرمت همیشه پناه امن وجودمه...
و شونه های ستبرت پناهگاه خستگی هام...عاشقتم بهترین بابای دنیا...!!!
+بعدا نوشت:خدایا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من که قول داده بودم! این جوری هوامو داری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟