تبليغاتX
ღ مـــاه مـــن گــــــ ــریه نــ ـکــن ღ

ღ مـــاه مـــن گــــــ ــریه نــ ـکــن ღ

آهای غریبه...با توام می شنوی؟؟!

  

خسته شدم ازبس به آدمهایی که می خوان جای تو رو تو قلبم بگیرن

 گفتم:ببخشید اینجا جای دوستمه الان برمیگرده...

 

 

تلخ نوشت:هرگاه که کم می آورم می گویم: "اصلا مهم نیست" اما ...

تو که می دانی " نبودنت " چقدر مهم است!!!

پ.ن:پاییز مبارک...

[ پنجشنبه 7 مهر1390 ] [ 12:34 ] [ مهدیس ] [ ]


ساعتی از شقایق...

k6krtt2swt2ve5ivolzd.gif

d1gnwpgtbshus54vpz3g.gifبه یه درخت خیلی بزرگ تکیه داده بودیم...

نمیخوای چیزی بگی؟؟؟سرم روهمینطوری توی کتاب گرفتم و حرفی نزدم...کتاب رو از دستم گرفت

ودستشو گذاشت زیرچونه ام و سرم رو آورد بالا!نگام کرد...نگاش کردم...!!یهو شل شدم!! نمیدونم

توی نگاهش چی بود؟؟مثل یه آرامش عمیق بعد ازغم...مثل رد پای بارون...آروم گفتم:چی بگم؟؟

کلافه سرشو برگردوند و گفت:دیشب چرا حالت خوب نبود؟؟؟ گفتم چیزیم نبود...گفت چرابود!!گفتم

 یه گلو درد ساده بود!!فهمیدم باور نکرد... به شهرنگاه کردم...ازاون بالا همه جای شهر معلوم بود!!

زمستون سردی بود!نوک انگشتام از شدت سرما قرمز شده بود...!دستامو جلوی صورتم بردم و

ها کردم تا یکم گرم بشم. d1gnwpgtbshus54vpz3g.gif

در حالی که نگاهش رو به نقطه نامعلوم دوری دوخته بود گفت: از بودن من عذاب می کشی؟؟

وای ی ی ی خدایا چی داشت می گفت؟؟؟؟؟؟؟؟عذاب؟؟؟؟ازبودنش؟؟؟؟چی کار کرده بودم که

 این جوری فکر میکرد؟؟؟؟خدایا من چم شده بود؟؟؟؟نفسام تند تند میزد

گفتم:من...من...مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ....ن... انگشتشو گذاشت رو لبش و

گفت:هــــــــــ...ییییییـــــــــــ...ســـ..س هیچی نگو... بغض کردم!!مثل کودکی که کار بدی

می کند و میترسد و بغض می کند و آغوش مادرش را طلب میکند!!پناه آغوشی را می خواستم

تا بغض سنگینم را رها کنم...!! نگام کرد...نگاهمو از نگاهش دزدیدم...غرورلعنتیم بازم داشت

همه چی رو نابود می کرد!!!!d1gnwpgtbshus54vpz3g.gif

در بطری آب معدنی رو باز کرد وداد دستم...یکم آب خوردم و یه نفس عمیق کشیدم!!هوا سرد بود

خیلی سرد!!انگارامشب می خواست برف بباره...!دستام اونقدر یخ کرده بود که دیگه حس نداشت...

دستمو گرفت!!دستش گرم بود!!گرمای عمیق دستاش تا عمق وجودم رو گرم کرد...

بغض تو گلوم هرلحظه داشت بزرگتر میشد...با نگرانی گفت:خیلی سرده سرما میخوری پاشو؟

بلند شدو راه افتادیم!!دستم هنوز تودستش بود...

دستشو محکم تر تو دستم گرفتم...محکم محکم...!!!چقدر این دستا رو دوست داشتم... گرمی

حمایتشو...احساسشو...بودنشو...وقتی دستامو می گرفت دلم گرم می شد!!بی هوا به آدما

خیره شدم!آدمایی که از اون بالا اندازه مورچه به نظر میومدن...اونقدر سردم بود که کلاهمو تا

نزدیک ابروهام پایین آوردمو شالم رو دور گردنم انداختم...d1gnwpgtbshus54vpz3g.gif

نگاش به من نبود،گفت: باید برم سفر!!عین برق گرفته ها شدم!!نگاش کردم...گفتم چی؟؟؟

آروم انگار صداش به زور درمیومد گفت: باید برم سفر...آروم گفتم: کجا؟؟؟ گفت:...

گفتم:حتماباید بری؟؟نمیشــــ... گفت: میدونی که...عصبانی گفتم: نه نمی دونم...!

من هیچی نمی دونم!! آروم برگشت طرفم دستم رو محکم تر تو دستش گرفت و

 گفت: زود برمی گردم!! رنگم پریده بود،احساس کردم عین مرده ها سفید شدم!بدنم

بی حس بی حس شده بود!!از این سفرمی ترسیدم...گفت: خوبی؟؟صدام در نمیومد جوابشو بدم!

دستشوگذاشت روقلبم...اونقدرتند میزد که ضربانش از توی گونه هام هم معلوم

بود...درحالی که سعی می کرد آروم باشه گفت:چته دیوونه؟؟گفتم: می شنوی صداشو؟؟؟

سرشو برگردوند!فهمیدم،حس کردم، دیدم که بغض کرده بود!!

خدایااااااا... سرم درد گرفت!انگار بازم میگرنم داشت اود میکرد!! قدمهامون آهسته تر شده بود!

انگار هیچکدوم نمی خواستیم به آخر راه برسیم!

بغض بزرگ تو گلوم ترکید... برگشتم و نگاش کردم!!خدای من...چشماش قرمز شده بود و اشک تو

چشاش حلقه زده بود...قفسه سینه ام بالا و پایین میرفت...لبامو از گریه شدید محکم گاز گرفتم

و هق هقمو توگلوم خفه کردم!!ازفشار وحشتناک بغضم اونقدر محکم لبامو لای دندونام فشار

دادم که کبود شده بود و دردش تو رگهای سرم میپیچید...اینا مهم نبود، مهم این بود که دستم تو

دستش بود...سکوت دردناکی به گلوم چنگ می انداخت...برف شدیدی می بارید و هرلحظه شدیدتر

می شد!چه حالی داشت آسمون...سفید و خاکستری شده بود!پراز مه شدید!موهام از زیر کلاهم

بیرون ریخته بود و روشونو برف پوشونده بود!!سرم خیلی درد گرفته بود!!سرمو تو دستام گرفتم و

میخواستم ازدرد داد بکشم!!نگران نگام کرد،مهدیسم خوبی؟؟؟نگاش کردم اونقدر اشک تو چشام بود

که نمی تونستم خوب ببینمش...نمی خواستمبفهمه سردردم بازم اود کرده...به زور با گریه خندیدم!

با بغض سردش خندید... از اون خنده ها که همیشه دوست داشتم!اشکامو آروم پاک کرد!صداش

گرفته بود! گفت:دیگه نبینم اشکهاتو...خوب؟؟d1gnwpgtbshus54vpz3g.gif

دیگه نفسم بالا نمیومد... حتی یه کلمه هم نمی تونستم حرف بزنم...یه دنیا بغض تو گلوم گیر کرده

بود...گلوم درد میکرد...سرمو انداختم پایین دیگه تحملشو نداشتم! آروم دستشو ول کردم!

حتی نتونستم بهش بگم مراقب خودت باش... از حرفهایی که بوی خداحافظی می داد حالم بهم

می خورد...

دوباره دستمو گرفت!ساعتشو از دستش درآورد و دستم کرد...لحظه آخر قبل از رهاکردن دستم

باانگشتاش که یخ کرده بود دستمو فشار داد...دلم از اون ته لرزید...d1gnwpgtbshus54vpz3g.gif

دیگه نتونستم جلوی هق هقمو بگیرم... صدای قلبشو می شنیدم...می شنیدم... پشت سرمونو

نگاه کردم جای پاهامون روی برفها مونده بود... و هرلحظه با برف شدیدی که می بارید داشت محو

میشد...چونه ام از گریه شدید می لرزید و گلوم میسوخت...احساس کردم لبام خیس شده اونقدر

کبود شده بود که داشت خون میومد...خدایااااا... نگاه آخرش قیامت کرد با دلم...اگه یه لحظه دیگه

اونجا می موندم سکته میکردم... برگشتم و ازش دور شدم...بدون گفتن حتی یه کلمه ازهم جدا

شدیم...وقتی برگشتم خیلی ازم دور شده بود...بطری آب رو از تو کوله ام در آوردم تا پشت سر

مسافر خسته ام آب بریزم...پشت سرش آب ریختم و براش دعا کردم... ساعتشو آروم بوسیدم و

با بغض گفتم:می سپرمت به خدا...d1gnwpgtbshus54vpz3g.gif

و اینبار صدای ضعیف گریه ام توی هیاهوی مردمی که از شدت برف و سرما فرار می کردند گم شد...

                                              k6krtt2swt2ve5ivolzd.gif

+پ.ن:دلتنگ پاییزم...دلتنگ بارون های پاییز...d1gnwpgtbshus54vpz3g.gif

d1gnwpgtbshus54vpz3g.gif+پ.ن:اون شب پروانه های احساس قلبم رو بغل گرفته بودند...اما زور غرورم بیشتر است گویا...

+پ.ن:بازم صدای آکاردئون توی کوچه...بازم سلطان قلب ها...d1gnwpgtbshus54vpz3g.gif

d1gnwpgtbshus54vpz3g.gif+پ.ن:بازم گیتارم...بازم آهنگ گریه نکن...یادته هنوزم؟؟؟

+پ.ن:با من بمان...آنها که رفتنشان را طاقت آوردم تو نبودند...d1gnwpgtbshus54vpz3g.gif

+پ.ن:ساعتت هنوز دستمه!!ساعت به وقت تو۱:۲۲d1gnwpgtbshus54vpz3g.gif

+بعدا نوشت:لطفا اگه دوست دارید نظر بدید پستم رو کامل بخونید بعد راجعبش نظر بدید!

کامنتهایی که نخونده نظر دادند مثل خوب بود عالی بود وبلاگ خوبی داری و... تایید نمیشه!!!

+بعدا نوشت:بابای نازم تولد قشنگت مبارک...آغوش گرمت همیشه پناه امن وجودمه...

و شونه های ستبرت پناهگاه خستگی هام...عاشقتم بهترین بابای دنیا...!!!

+بعدا نوشت:خدایا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من که قول داده بودم! این جوری هوامو داری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

[ شنبه 5 شهریور1390 ] [ 1:22 ] [ مهدیس ] [ ]


از من گله نکن

عاشقانه.عشقولانه.عشق.رویایی

بغض داشت خفم می کرد ...

هوا ابری بود و آسمون خیلی دمق بود...نگاه کردم به ساعتم!هنوز نیم ساعت وقت داشتم...

آسمون شروع کرد به باریدن...عاشق بارون بودم...دستام رو تو بند کوله ام حلقه کردم و از سر بالایی

آروم آروم بالا رفتم...چشمامو بستم و صورتم رو گرفتم زیر بارون...خیس خیس شده بودم...

بالاخره رسیدم...از دور دیدمت!معلوم بود تو هم تازه رسیده بودی!از دور احساس کردم تند نفس

میکشی...نمیدونم یهو چی شد زانوهام لرزید پاهام سنگین شد...!دیگه نمی تونستم از این جلوتر

بیام!خیلی دل دل کردم...دلم برات تنگ شده بود اما...

بی اختیار برگشتم و با تموم قدرتم شروع کردم به دویدن!کفش و شلوارم از آب گل آلود پیاده رو

 خیس خیس شده بود...هرچقدر می گذشت بارون شدیدتر میشد...سردم بود!خیلی سردم بود...

خدایا؟؟؟ کمکم کن!قطره های تند بارون رو سر و صورتم می ریخت!تموم بدنم بی حس شده بود...

احساس کردم یه چیزی داره تو جیب مانتوم می لرزه...گوشیم رو ویبره بود و داشت زنگ می خورد!!

نگاه کردم! تو بودی پشت سر هم زنگ میزدی...باید بهت چی میگفتم؟؟نمیدونستم باید چی کار

کنم؟؟؟؟بیخیال گوشی شدم!!بدنم از سوز سردی که می اومد به هم می پیچید!!اما قلبم داشت آتیش

می گرفت...موهای خیسم تو صورتم ریخته بود اما انگار قدرت هیچ کاری رو نداشتم...هیچ کس جز خدا

خبر نداشت تو دلم چی می گذره؟؟؟؟احساس کردم گونه هام داغ شده!!اشکای بی اختیارم زیر بارون

محو شده بودند!!نشستم روی یه نیمکت...باد سردی اومد و تموم بدنم لرزید اما برام مهم نبود!!!

دلم دستاتو میخواست...کاش تو اون لحظه های بارونی و بی حالی دستت تو دستم بود...

دستات مرهم تپش های تند و تیز قلبم بود...قلبم درد می کرد...چرا نبودی؟؟؟؟؟دلم گرفته بود...

بغض داشتم یه دنیا بغض داشتم...

نصف بطری آب رو روی صورتم ریختم...دلم می خواست داد بزنم...داد بزنم و بگم...تا همه بدونند این

غرور نیست...نمی خوام که باشه...نمی خوام با غرورم از دستت بدم...

پی نوشت:بعد یه سال ... سلام . . .

پی نوشت:بارون اون شب تا صبح می بارید...بدجوری تب کردم...

پی نوشت: ـــ چرا نیومدی؟؟؟

                ـــ مغرورانه:کلاسم طول کشید...متاسفم!

[ چهارشنبه 15 تیر1390 ] [ 0:43 ] [ مهدیس ] [ ]


نمی دونم...واقعا نمی دونم...!!!

 

مهرورزان زمانهای کهن

هرگز از خویش نگفتند سخن

که در آنجا که توئی

بر نیاید دگر آواز ز«من»!

 

ما هم این رسم کهن را بسپاریم به یاد

هر چه میل دل دوست

بپذیریم به جان

هر چه جز میل دل او

بسپاریم به باد!

 

آه!

باز این دل سرگشته من

یاد آن قصه شیرین افتاد:

 

بیستون بود و تمنای دو دوست

آزمون بود و تماشای دو عشق

در زمانی که چو کبک خنده میزد«شیرین»؛

تیشه می زد« فرهاد»!

نتوان گفت به جانبازی فرهاد، افسوس

نتوان کرد ز بی دردی شیرین فریاد

 

کار شیرین به جهان شور بر انگیختن است!

عشق در جان کسی ریختن است!

کار فرهاد، برآوردن میل دل دوست

خواه با شاه در افتادن و گستاخ شدن

خواه با کوه در آویختن است.

 

رمز شرینی این قصه کجاست؟

که نه تنها شیرین،

بی نهایت زیباست

آنکه آموخت به ما درس محبت می خواست؛

جان چراغان کنی از عشق کسی

به امیدش ببری رنج بسی

تب و تابی بودت هر نفسی

به وصالی برسی یا نرسی

سینه بی عشق مباد...

پی نوشت:دلتنگ و صبور شده ام...صبر...راس تنفر من...!!!آیا می توانم؟؟

اگر نه پس خواب هایم...نه...به خودم این اجازه را نخواهم داد...!!!!

خدایا کمکم کن... 

[ یکشنبه 3 بهمن1389 ] [ 19:25 ] [ مهدیس ] [ ]


خوشبختی یعنی . . .

دونه های برف هنوز به سطح چایی داغش نرسیده ، آب میشد . انقدر صبور بود که دوست داشت چاییش رو با همون دونه های برف خنک کنه. دیگه برای دست فروش دوره گرد شده بود عادت ، که سارا رو ساعت 2 سر کوچه ی محمدی کنار تیر چراغ برق ببینه . سارا عادت داشت تو پاییز و زمستون همیشه بعد از مدرسه چایی بخره و در حالی که به گلدسته های مسجد نگاه میکرد ، اون رو با آرامش بخوره. پیرمرد دست فروش سارا رو مثل دختر خودش دوست داشت.همیشه وقتی سارا رو  از دور میدید زود ترازرسیدن سارا به چرخش ، چایی رو برای اون آماده می کرد. سارا معدل بالایی داشت سال سوم دبیرستان بود، رشته ی ریاضی. ازیه خانواده متوسط ، همیشه دختر تو داری بود ، کمتر با کسی حرف میزد.هیچ کس غیرازخودش و خدا نمی دونست تو دل سارا چی میگذره.سارا دختری زیبا بود.صورتی کشیده و لاغر اندام.ساده و شیک پوش بود. حجاب رو دوست داشت ولی از چادر بدش می اومد . بعضی ها فکر میکردن اون دیوونس . اما تو دل سارای داستان ما غوغایی به پا بود . همیشه یه حس بد باهاش بود. خیلی صبور بود... دوست داشت با صبوریش مبارزه کنه اما...شب ها که رو تختش دراز می کشید قبل ازخواب ، دفتر خاطراتشو ورق میزد... همیشه با دیدن صفحه های دفترش تو دلش ترس به وجود میومد.آخه سارای داستان ما عاشق بود.عاشق کسی که سالها اون رو میشناخت...هم بازی دوران بچه گیش بود. امیر ، کلمه ای بود که همیشه تو ذهنش تازگی داشت.سالی 3 یا 4 بار بیشتر اون رو نمیدید. امیر پسر دایی سارا بود. امیر پسری خوشگل و خوش هیکل ؛ بدنی تو پُر ، صورتی مهربون و صدایی زیبا داشت، او یک سال ازسارا بزرگتر بود... البته تمام صفات امیر ، فقط به چشم سارا قشنگ بود... وقتی چشمش به تاریخ ثبت شده پایین خاطراتش می افتاد، هول میکرد. آخه سارا 5 سال بود که عاشق امیر بود. اما حیف که این دل صاف و ساده ی اون اجازه نمی داد که این موضوع رو با کسی ، حتی خود امیر ، بیان کنه. 13 بدر هر سال امیر با خانواده ی خود و خانواده ی عمه با هم بودن.هر وقت سارا تصمیم می گرفت که موضوع رو به امیر بگه ، مسئله ای پیش می اومد. امیر اصلا تو فکر این چیزها نبود. همیشه با سارا شوخی می کرد . با هم بازی می کردن. سارا بیشتر موقع ها ازخدا می خواست که تو دل امیر این موضوع رو بندازه ... اما دعا های اون به نتیجه نمی رسی... یک روز عزمش رو جزم کرد ... با خودش فکر کرد... ساعتها کنار تختش نشسته بود... و به گلی که 13 بدر سال پیش امیر بهش داده بود و سارا چسبونده بود به دفترش‌، اون رو نگاه می کرد. یک آن یه فکر به سرش زد... کاغذ برداشت... 2 بیت شعر عاشقانه نوشت... با یه مجله معتبر تماس گرفت تمام کارها رو انجام داد تا 2 بیت شعرش رو ازطریق مجله تقدیم کنه به پسر داییش امیر . با دختر خاله اش تماس گرفت و موضوع رو سیر تا پیاز براش تعریف کرد... و بهش گفت که به امیر بگه مجله فلان روز رو بخره و بخونه.!!! تا چند روز سارا تو پوست خودش نمی گنجید ... وقتی ازمدرسه بر میگشت یدونه چایی رو که می خرید نصفه می خورد و با عجله می رفت ! تا حالا 3 تا دفتر 200 برگ پر کرده بود از شعر و خاطره که تو هر صفحه اش بجای کلمه امیر از کلمه ی ( اون ) استفاده کرده بود چون میترسید مادرش رازش رو بفهمه. خونه ی امیر... ... تلفن زنگ میزنه ... اون یکی دختر عمه ی امیر هست ( دختر خاله سارا ) امیر رو متقاعد می کنه که مجله رو بخره... اما امیر سِمج میشه... دختر عمه مجبور میشه راز چند ساله ی دختر خالش سارا رو برای پسر داییش تعریف کنه... امیر مات و مبهوت مونده... آب دهنش رو بسختی پایین میده...عرق سرد رو پیشونیش موج میزنه... تمام رفتار هایی رو که با سارا انجام داده بود رو برای چند ثانیه مثل باد از ذهنش عبور می ده... متوجه میشه که با کاراش آتیش عشق سارا رو زیاد می کرده بدون اینکه خودش متوجه بشه. امیر کارش میکس تصاویر بود... همیشه روی عکس های جدیدش آهنگ های قشنگ می گذاشت... حتی این آخرها یه کلیپ ویدویی از خودش تهیه کرده بود ... امیر تازه فهمیده بود که چرا وقتی سارا میاد پیشش ، همش میگه من از آهنگ هایی که میگذاری رو میکسات خوشم میاد...!!! امیر از اون روز فکرش تغییر میکنه... اما چه فایده... هر چقدر با خودش فکر کرد که شاید بتونه یه حس جدید به سارا پیدا کنه... باز نتونست همش سارا رو به چشم بچه گی نگاش میکرد... اما سارا بزرگ شده بود ... برای خودش خانومی بود... امیر نتونست با خودش کنار بیاد... تصمیمش رو گرفته بود. ته دل امیر می گفت که سارا رو دوست داره ... اون هم نه کم ،خیلی زیاد... اما دوست داشتن اون با دوست داشتن سارا زمین تا آسمون فرق می کرد. زمستون تموم شد... 13 بدر طبق رسم هر سال فرا رسید . سارا خوشحال از اینکه باز میتونه صورت ناز امیر رو ببینه... تو پوست خودش نمی گنجید.با تمام خوش گذرونی های 13 بدر ... اون روز به پایان رسیده بود. ( سارا نمی دونست که امیر ماجرای عاشق شدنش رو میدونه ) اما امیر می دونست و به روی خودش نیاورد. شب فرا رسیده بود ... ماشین پدر امیر جا برای نشستن نداشت. امیر از اینکه یه فرصت خوب پیدا کرده تا با سارا صحبت کنه خوشحال بود. امیر و سارا پشت ماشین دو نفری تنها نشستن.. پدر و مادر سارا هم جلو. امیر طبق شوخی های همیشگیش دست سارا رو گذاشت رو زانوی خودش ، و یه عکس از ناخون های سارا گرفت. وقتی امیر این حرکت رو انجام داد برای اولین بار تو دلش خالی شد... قلبش شروع کرد به تپش شدید... یاد حرفای پشت تلفن اون یکی دختر عمه اش افتاد... هوا خنک بود ... اما امیر خیس عرق. امیر اینبار دستش رو گذاشت رو دست سارا ( دست سارا هنوز رو زانوهای امیر بود ) دوباره عکس گرفت... سارا که همیشه با بوی تن امیر دست و پاشو گم می کرد ... اینبار از گرمای وجود امیر که از دستهاش به دستش می رسید هیجان زده شده بود. قلب کوچولوی سارا مثل گنجیشک داشت به سرعت می تپید. امیر دیگه دستش رو از رو دست سارا جدا نکرد. دست سارا رو گرفت و آروم نوازش می کرد . امیر نمی دونست مغلوب عشق شده یا شهوت.دستای هردوشون خیس عرق بود ... سکوتی سنگین فضای ماشین رو پر کرده بود... باد خنکی که از پنجره ی ماشین به صورت این دو میزد آرامش رو همراه با ترس تو وجودشون به نوازش در می اورد. ناگهان امیر به طرف گوش سارا رفت و آروم با همون صدای گرمش به سارا گفت : منو دوست داری ؟ سارا با شنیدن این جمله شُکه شده بود... امیر دوباره پرسید... منو دوست داری... سارا که داشت به سکوت بی آلایش جاده نگاه می کرد دیگه نمی تونست جلوی بغضِشو بگیره ... لبهاشو میون دندوناش گذاشته بود صدای فریادِ بغضش رو با فشار دندوناش ، رو لباهش ، خالی می کرد، ... برگشت... به صورت امیر نگاه کرد... اشکاش دونه دونه از گونه هاش جاری بود... هیچ حرکتی انجام نمیداد... میترسید فریاد بزنه ... صدای حِق حِقشو می شد شنید... لباشو از بین دندوناش آزاد کرد چشماشو بست ... نگاه امیر به لباش افتاد... از رو لباش خون میومد... امیر هنوز نمی دونست عشق بود یا شهوت... اما سراسر وجود سارا عشق بود...امیر دست سارا رو ول کرد... چونه ی سارا رو گرفت... صورتش رو به صورت سارا نزدیک کرد... امیرخون های روی لبهای سارا رو با وجود خودش تقسیم کرد... سارا باز نتونست جلوی خودش رو بگیره ... سارا دهانشو رو ... روی دهان امیر قفل کرد... و شروع به گریه کرد ... سارا نمی خواست کسی متوجه گریه کردنش بشه... بعد از لحظاتی سارا آروم صورتشو کنار کشید... دید دهان امیر پر از خونه... امیر دستمالی بر داشت و اول صورت سارا ، و بعد صورت خودش رو تمیز کرد... سارا دستمال خونی را گرفت .. درون کیفش گذاشت...سکوت پاسخ اون دو بود... سکوت... سکوت... سکوت... 1 هفته بعد امیر دیگه می دونست که واقعا عاشق سارا شده ... موضوع رو با مادرش درمیون گذاشت.مادر قبول کرد. مادرش ، سارا رو خیلی دوست داشت. و زود قضیه خواستگاری رو راه انداخت . قرار عقد کنون رو گذاشتن بعد از گذراندن خدمت سربازی امیر. .... سارا وارد دوره پیش دانشگاهی شد... همیشه خوشحال بود اما یه ترس همیشگی باحاش بود... همش فکر میکرد امیر رو از دست میده ... اما وقتی به درگاه خداوند گریه می کرد کمی آروم می شد. 84/8/18 امیر به سربازی رفت .روزهای پر نشاطی برای سارا بود. مادر پدر امیر خونه ی خودشون رو نزدیک مدرسه ی سارا ینا بردن... و در اون جا یک خونه رهن کردن . روز های سرد زمستون نزدیک شد... دی ماه فرا رسید ... خدمت امیر عاشق شده ی ما کنار مرز افغانستان بود . با شروع شدن زمستون، سارا رو دلشوره ی عجیبی فرا گرفت . این دل شوره وقتی بیشتر میشد که از کنار چرخ پیرمرد مهربون رد می شد. اما با خریدن یک عدد چایی و خوردن اون کمی آروم می شد. اواسط دی ماه بود ... سارا خیلی دل تنگ شده بود... نمی دونست چرا از این زمستون بدش میاد...همیشه دلهره داشت تا این که رسید به شب که اصلا خوابش نبرد و تا صبح بیدار بود... او منتظر بود ... منتظر امیر.. منتظر عشقش... به مدرسه رفت اسم امیر از ذهنش بیرون نمی رفت .. آخه امیر قرار بود بیاد مرخصی.سارا خیلی دلشوره داشت... تا حدی دلهره و دلشوره ی اون زیاد شده بود که سر کلاساش چند بار حالش بهم خورد... ساعات کلاس بکندی می گذشت... و آخرین زنگ کلاس به گوش سارا رسید... کیف و کتابش رو به سرعت جمع کرد...برف زمستونی زمین رو سفید پوش کرده بود . از مدرسه خارج شد ، این آخرین بار بود که صدای خداحافظی سارا تو مدرسه می پیچید. به طرف پیر مرد مهربون رفت... پیر مرد لبخند همیشگیش به لباش نبود .. برف به شدت می بارید.برف رو سپیدی موی صورت پیر مرد یخ زده بود... موژه های سارا با رنگ برف التهاب قشنگی رو به خودش گرفته بود... سارا با تعجب به پیر مرد سلام داد ... جوابی نشنید... پیر مرد چای رو به او تعارف زد... این آخرین چایی بود که پیر مرد می فروخت ... سارا پرسید : پدر جان چرا ناراحتی؟... تمام وجود سارا پر از ترس بود... تو اون هوای سرد از گرما داشت احساس خفگی می کرد. پیر مرد جواب داد... منتظر پسرم بودم. اون تنها نون آور خونه بود . پسرم رو فرستادم سربازی اما... صدای پیر مرد می لرزید... قلب سارا از شدت تپشهای فراوان... درد گرفته بود... سارا پرسید: اما چی... ؟ پیرمرد می خواست بگه... اشک چشمهای پیر مرد جاری شد...اشک های اون یخ های روی موهای سفید صورتش رو آب می کرد و به طرف پایین سرازیر می شد... سارا به زحمت روی پاش ایستاده بود... این دفعه با صدایی لرزان دوباره پرسید:پدر جان مگه چی شده ؟ پیر مرد جواب داد... شهید شد.... سارا باشنیدن این کلمه به تیر چراغ برق تکیه داد هنوز چایی تو دستش بود... پیر مرد یه عکس بهش نشون داد... گفت: این پسر منه... سارا با نگاه اول به عکس پسرش ... دیگه جرأت نکرد به فرد کناریش نگاه کنه ... دلشوره ی سارا خیلی زیاد شده بود...عکس رو بر گردوند .. می خواست گریه کنه...دوست داشت داد بزنه... که ای خدا...نکنه امیر من... خدا جون امیر من... خدای مهربون امیر من.... ای خدا من امیر رو دوست دارم... از من نگیریش... من طاقت ندارم... خدا جون می دونم چقدر بزرگی... پیر مرد بدون گرفتن پول از سارا به راه افتاد ... سارا تو دلش دعا می کرد... به خدا التماس می کرد... انگار می دونست چه اتفاقی افتاده ... دست و پاهاش خیلی می لرزید... خدا رو به همون برفش قسم داد ... سارا چشم هاشو بست ... امیر رو حس میکرد... صورتش رو ، رو به آسمون کرد... همون فرشته های توی اتاقش رو دید. فرشتها براش دست میزدن... اشک سارا روی گونه هاش که از سرما سرخ شده بودن سرازیر شده بود ... بوی امیر رو حس کرد... اما احساس خوبی نبود... اون حس عجیب بهش دست داد... امیر رو نزدیک خودش احساس میکرد... بوی گل های رز سفید و قرمز که براش خیلی آشنا بود دوباره به مشامش رسید... اما چند لحظه طول نکشید ... آروم چشمهاشو باز کرد.. خودش رو میون برف ها دید ... خبری از پیر مرد نبود. انگار خواب میدید... دوست داشت از اون محلکه فرار کنه... اما یه صدا آشنا به گوشش رسید... صدایی که خیلی دوست داشت... صدایی که سالها به یادش زندگی کرده بود... صدای امیر بود ... اما به دور و برش نگاه کرد.. کسی نبود... صدا بهش می گفت بیا... بیا... سارا با من بیا... منتظرتم...بیا... سارا با چشمهایی گریان شروع به دویدن کرد ... دوست داشت چایی توی دستش رو برای امیر ببره... همین طور می دوید... کوچه ی دوم رو پیچید... با چشمانی پُر از اشک ، دوان دوان وارد کوچه شد... ناگهان ایستاد... سیل جمعیت رو دید که با گفتن لا الا اله الله به سمت خونه ی جدید امیرینا در حال حرکت بودن... دونه های برف... سطح چایی یخ زده اش رو پُر کردن ... چایی از دستش افتاد... دیگه سارا متوجه شده بود که دلشوره و دل نگرانی تمام این سالها به خاطر چی بود... بغض گلویش رو داشت میفشرد ... اشکهای چشمش مجال دیدن نمیداد... به زانو روی برف ها نشست و به خدا گفت : خیلی بی رحمی... خیلی نامردی... تو هیچ کس رو دوست نداری... هیچ کس... آخه چرا... چرا امیر من... مگه ما مثل همه دل نداشتیم... مگه تو ندیدی ما عاشق بودیم...چرا زندگیمون رو خراب کردی... ای خداااا... چشمهاشو بست... همون چشم هایی که یک روز با عشق به صورت امیر نگاه می کرد همون چشم هایی که یک روز برای پاسخ به عشقش ، گریه کرد... آروم چشم ها رو بست ، رو برف ها دراز کشد... یه حس خوب پیدا کرده بود... مردم دور اون جمع شده بودن... برف های دورش شروع به آب شدن کردن، آروم آروم گل های رز و سفید کنارش شروع به رشد کردن ... مردم فقط نظاره گر بودن... سارا دیگه اون دلهره رو نداشت... یه حس عجیب داشت... چشمهاشو باز کرد یه جفت کفش جلوش دید... بلند شد... نشست ... یه مرد چونه اش رو گرفت و بلند کرد .. سارا نگاه کرد... بغض دیرینش ترکید ... هم می خندید هم گریه میکرد ... اون مرد امیر بود ... بغلش کرد ... بعد از دقایقی دست هم دیگر رو گرفتند و با هم شروع به راه رفتن کردن... سارا به روبرو نگاه کرد پیر مرد رو دید کنار پسرش ایستاده ... پیر مرد دوباره می خندید... امیر به سارا با عشق تمام نگاه کرد و گفت: خدا منتظر ماست... و هر دو به سوی آسمان پرواز کردند... دو بیت شعر سارا هیچ وقت در مجله چاپ نشد. فرشته ها از اول عاشقی سارا با اون بودن تا اینکه ...عروسی سارا و امیر با هزاران هزار فرشته نزد خدا برگزار شد ... خداوند هدیه ی خودش رو تقدیم اونا کرده بود...

گوشتو بیار:سلام دوست جونیای ناناسی خودم می دونید که درگیر کنکورم که بهتون سر نمیزنم

وگرنه من که کلی دلم واستون تنگیده!!!اما شما منو تنها نذارید!از همه مهمتر...واسم دعا کنید...

واقعا دعا کنید...خیلی مرسی خوجملای جیگلی...

از این داستانم خیلی خوشم اومد!دیدم واقعا ارزششو داره که واسه آپ کردنش وقت بذارم...

[ پنجشنبه 1 مهر1389 ] [ 21:10 ] [ مهدیس ] [ ]


بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است...

nightmelody-com-0710.jpg

به تو عادت کرده بودم

اي به من نزديک تر از من

اي حضورم از تو تازه

اي نگاهم از تو روشن

به تو عادت کرده بودم

مثل گلبرگي به شبنم

مثل عاشقي به غربت

مثل مجروحي به مرهم

لحظه در لحظه عذابه

لحظه هاي من بي تو

تجربه کردن مرگه

زندگي کردن بي تو

من که در گريزم از من

به تو عادت کرده بودم

از سکوت و گريه شب

به تو هجرت کرده بودم

با گل و سنگ و ستاره

از تو صحبت کرده بودم

خلوت خاطره هامو

با تو قسمت کرده بودم

خونه لبريز سکوته

خونه از خاطره خالي

من پر از ميل زوالم

عشق من تو در چه حالي...

[ شنبه 23 مرداد1389 ] [ 19:55 ] [ مهدیس ] [ ]


تنها دلیل زندگی...با یه غمی دوست دارم...

           

ببخش اگه تو قصه مون دو رنگ و نامرد نبودم

                                         ببخش که عاشقت بودم خسته و دل سرد نبودم

  ببخش که مثل تو نشد خیانتو یاد بگیرم

                                اگر که گفتم به چشات بزار واسه تو بمیرم

     ببخش اگه تو گریه هام دو رنگی و ریا نبود

                             اگر که دستام مثه تو با کسی آشنا نبود

                   ببخش اگه تو عشقمون کم نمی ذاشتم چیزی رو

                                    ببخش که یادم نمی ره اون روزای پاییزی رو

     لیاقت دستای تو بیشتر از این نبود عزیز

                                      نه نمی خوام گریه کنیِ،برای من اشکی نریز

      ببخش اگه نتونستم مثل تو بي وفا شم

                                       ببخش اگه نتونستم مثل آدم بده قصه ها شم

            ببخش اگه قلبم معني شكستن رو بلد نبود

                  اگه عاشق بود مثل تو نامرد نبود

                     بازم ببخش اگه دارم ميرم از پيش دل هوس بازت

                              خيانت تو دلم نيست لعنت به اون نگاه تو

       لیاقت چشمای تو،نگاه پاک من نبود

                               بازم آخره قصه بازم يكي بود و يكي نبود

[ شنبه 29 خرداد1389 ] [ 18:48 ] [ مهدیس ] [ ]


هرچی گفت... گفتم من که دوستش دارم!

گفت:می خوام برات یه یادگاری بنویسم.

گفتم:کجا؟

گفت رو قلبت...

گفتم مگه میتونی؟

گفت:آره سخت نیست...آسونه!

گفتم:باشه بنویس تا همیشه یادگاری بمونه...

یه خنجر برداشت!...!...!

گفتم:این چیه؟

گفت:سیسسسسسسسسسسسسس!!!

گفتم:بنویس دیگه...چرا معطلی؟؟؟؟

خنجر و تو دستاش گرفته بود...دستاش می لرزید...صدای قلبش و می شنیدم!

دستشو گرفتم...چقدر سرد بود!گفتم:نگران نباش...

نگام کرد!قلبم لرزید...

خنجر و تو قلبم فرو کرد...با تیزی خنجر نوشت:دوست دارم دیوونه...

اون رفته...خیلی وقته...کجا؟؟؟نمی دونم!

اما هنوز زخم خنجرش یادگاری روی قلبم مونده . . .

 

گوشتو بیار:سللللللللللللللللام دوستای خوشمل ناناسی خودم خوففففففففففففففید؟؟؟؟؟!!!

متاسفانه اینجانب به دلیل درگیری در امتحانات نهایی سال سوم دبیرستان در رشته ی

ریاضی فیزیک مفتخر به حضور در نت نبودم!!!!

کلی دلم واستون تنگیده بود عسیسای خودم!!!نمیدونید که چه امتحانایی دادیم!!!

طراحان عزیز که انشاالله خیر از جوانی خویش ببینند یا در پیری سلامت باشند سوالایی

واسمون طرح کرده بودن عسل×××که برق سه فاز از سر بچه ها می پرید!!!!

دستشون درد نکنه واقعا!!!

اما نه پرابلم!تو این مدت خیلی فشار درسی تحمل کردم!!!

فعلا تا ۵تیر ریلکس اند استراحتیشن!!

بعدشم کنکور...مهندسیدنه و دردسراش دیگه...

ناناسیای خودم واسم دعا کنید معدلم خوب شه ها...اگه دعا کردین خوف شد یه شیرینی

خوف خوف خوشمسه طلبتون...راستی اگه کسی رو یادم رفته بلینکم حتما بهم بگه!!!!

[ پنجشنبه 27 خرداد1389 ] [ 18:25 ] [ مهدیس ] [ ]


ت و ل د م م م م م م م ب ا ر کـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری هفتم www.pichak.net كليك كنيد

امشب شب تفلدمه...فردا ساعت ۱۲ ظهر به دنیا میام....واسه همینه الانم

سحرخیزم دیگه!!(اینم دروغ ۱۳ من با تاخیر)Happy Birthday

تازشم کلی همه واسم ذوق کردند،یه دونه فرشته کوچولو بودم خوب....

۱۹ فروردین!!!شب تفلدمو خیلی دوست دارم! یه نفر از اقوام که بسیار پررو تشریف دارند

می فرمایند که نباید شب تولد جشن گرفت یعنی مثلا من فردا شب باید تولد بگیرم که من

مخالف سرسخت ایشون هستم و بنظرم جشن رو شب تولد میگیرند که خیلیم جذاب تره!!

مگه نه؟؟؟!!!

شما چی میگید؟؟؟ولی تولد منم امسال فردا شب واسم میگیرند!!!در واقع قرار بود سوپرایز باشه

 که من با باهوشی هرچه تمام تر همین الان متوجه شدم!!!!دیگه دیگه!!!ما اینیم دیگه!!!

واسه برآورده شدن آرزوم دعا کنید...فردا شب میخوام با یه نفس همه ی شمعهام رو بفوتم و

یه آرزو کنم.... چندتا از دوستام واسم میل زده بودند که از خصوصیات شخصیم بگم خوب به

بهونه تولدم به روی چشم ...

بهترین درسی که بهش علاقه دارم:ریاضی منظورم تا پارساله(در حال حاضر حسابان نه،فقط جبر)

بدترین درس:فیزیک!!اوووووووووووووووووووووووه

بدترین فیلم ایرانی:مکس

یه سریال خوب:طلسم شدگان،لاست

یه کارتون قشنگ:آن شرلی...

بهترین دوستم:همه دوستام بهترینند

سمج ترین فردی که باهاش در ارتباط هستم:داداشم....!!!!

یکی از وحشتناک ترین خبرای عمرم:یه دروغ که داشت یکی ازمهم ترین چیزای زندگیمونابود می کرد...

بهترین سفری که تا حالا رفتم:مشهد یهویی....(۲۲بهمن دوسال پیش) !!!

بهتذرین غذایی که دوست دارم بیشتر بخورم:لازانیا

خوش اخلاق ترین آدم زندگیم:بابا بزرگم....الهی قربونش برم

بی مزه ترین غذایی که تا حالا خوردم:کباب ترکی

بهترین رنگها:آبی و سفید و لیمویی

با حال ترین فرد تو اقوام:بابا جون خودم

کسی که هیچ وقت فراموشش نمی کنم:داییم،عسل من....

قشنگ ترین روز عمرم:همه روزای تولدم

تلخ ترین روز عمرم:۲۰اردیبهشت پارسال اردوی مزخرف مدرسمونو یه روز دیگه که سکرته!!!

تلخ ترین خاطرم:بهمن پارسال که....

ورزش مورد علاقم:هندبال و سوارکاری و اسکی...!!!تو سه تاشم قهرمانم...چی فکر کردی؟؟؟بگو باریکککککککککککککککککک

مسخره ترین ورزش:نرمش صبحگاهی مدرسه...!!!

تاثیر گذار ترین فرد تو زندگیم:...!!!

بهترین خواننده های مورد علاقه:مازیار فلاحی،شادمهر عقیلی

بهترین بازیگر مرد:امین حیایی(همه جور نقشی بازی کرده)و برادپیت

بهترین بازیگر زن:مهناز افشار و مهراوه شریفی نیا

بهترین معلم هام:معلم علوم سال سوم راهنمایی و معلم ریاضی دبیرستان

هنرها:بیشتر موسیقی....ازاونم بیشتر گیتار....بعد ویولن...ویولن بلد نیستم

 اما گیتار میزنم اونم آکادمیک نه

همدم لحظه های تنهاییم:خدا.....

کسی که همیشه آرومم می کنه و یه دنیا بهش مدیونم:مامانم...

کسی که هیچ وقت نمی بخشمش:یه دوست...

بهترین شاعر:سهراب

بهترین فوتبالیست:علیرضا واحدی نیکبخت و دیوید بکام

کسی که آِرزو میکنم تا آخرین لحظه عمرم نبینمش ولی میبینم:....!!!!!!

کسی که می خوام همیشه کنارم باشه غیر از خونواده:....!!!(ددددههه اینجوری نگاه نکن خوب نمیشه دیگه!!!!)

کسی که هرکاریم کرده ولی بازم دوستش دارم....!!!

(به دلیل پررو شدن فرد مورد نظر از گفتن اسم معذورم)

ودیگه.......عاشق جنگل و هوای بارونی و آروم و یکم لوس و یکم مغرور....

 

 

 

[ چهارشنبه 18 فروردین1389 ] [ 23:17 ] [ مهدیس ] [ ]


×داستان طنز کارتونی×

یه روز مادر شنل قرمزی رو به دخترش کرد و گفت :
عزیزم چند روزه مادر بزرگت مبایلشو جواب نمیده! هرچی SMS هم براش میزنم              

باز جواب نمیده . online هم نشده چند روزه!نگرانشم .
چندتا پیتزا بخر با یه اکانت ماهانه براش ببر! ببین حالش چطوره .
شنل قرمزی گفت : مامی امروز نمیتونم .
قراره با پسر شجاع و ...

مادرش گفت : یا با زبون خوش میری، یا میدمت دست داداشت گوریل انگوری لهت کنه !!!

شنل قرمزی گفت : حیف که بهشت زیر پاتونه ! باشه میرم .
فقط خواستین برین بهشت کفش پاشنه بلند نپوشین .
مادرش گفت : زود برگرد ، قراره خانواده دکتر ارنست بیان.
می خوان ازت خواستگاری کنن واسه پسرشون .
شنل قرمزی گفت : من که گفتم از این پسر لوس دکتر خوشم نمیاد .
یا رابین هود یا هیچ کس ! فقط اون و می خوام .
شنل قرمزی با پژوی ??? آلبالوئی که تازه خریده از خونه خارج میشه .
بین راه حنا دختری در مزرعه رو می بینه .
شنل قرمزی : حنا کجا میری ؟؟؟
حنا : وقت آرایشگاه دارم !
امشب یوگی و دوستان پارتی دعوتم کردن .
شنل قرمزی: ای نا کس حالا تنها میپری دیگه !!
حنا : تو پارتی قبلی که بچه های مدرسه آلپ گرفته بودن امل بازی در آوردی .
بهت گفتن شب بمون گفتی مامانم نگران میشه !بچه ها شاکی شدن دعوتت نکردن!!
شنل قرمزی: حتما اون دختره ایکبری سیندرلا هم هست ؟؟؟
حنا : آره با لوک خوشانس میان !
شنل قرمزی: برو دختره ...........................................
( به علت به کار بردن الفاظ رکیک غیر قابل پخش بود )
شنل قرمزی یه تک آف میکنه و به راهش ادامه میده .
پشت چراغ قرمز چشمش به نل می خوره !!!!!
ماشینا جلوش نگه میداشتن اما به توافق نمی رسیدن و می رفتن .
میره جلو سوارش میکنه .
شنل قرمزی : تو که دختر خوبی بودی نل !!!!!
نل : ای خواهر ! دست رو دلم نذار که خونه .
با اون مرتیکه ...... راه افتادیم دنبال ننه فلان فلان شدمون .

شنل قرمزی: اون که هاج زنبور عسل بود .
نل : حالا گیر نده . وسط راه بابا مون چشمش خورد به مادر پرین رفت گرفتش .
این دختره پرین هم با ما نساخت ما رو از خونه انداختن بیرون !!!
زندگی هم که خرج داره ! نمیشه گشنه موند .
شنل قرمزی : نگاه کن اون رابین هود نیست ؟؟؟؟ کیف اون زن رو قاپید .
نل : آره خودشه !!! مگه خبر نداشتی ؟! چند ساله زده تو کاره کیف قاپی .
جان کوچولو و بقیه بچه ها هم قالپاق و ضبط بلند میکنن .
شنل قرمزی : عجب !!!!!!!!!!!!!!
نل : اون دوتا رو هم ببین پت و مت هستن !!سر چها راه دارن شیشه ماشین پاک می کنن .
دخترک کبریت فروش هم چهار راه پائینی داره آدامس میفروشه .
شنل قرمزی : چرا بچه ها به این حال و روز افتادن ؟؟؟؟!!!
نل : به خودت نگاه نکن !! مادرت رفت زن آقای پتیول شد .
بچه مایه دار شدی !! بقیه همه بد بخت شدن!!!!
بچه های این دوره و زمونه نمی فهمن کارتون چیه!!
شخصیتهای محبوبشون شدن دیجیمون ها

دیگه با حنا و نل و یوگی و خانواده دکتر ارنست حال نمی کنن!!!!!!!!!!!!!!!!!

گوشتو بیار:

عشقهای جدید باطعم های متفاوت:

 نعنایی(پر شوق ولی زود تموم میشه)

پرتقالی (خوشرنگ با همدلی )چه شود...

لیمویی(اولاش خوبه شیرینه ولی ...)

توت فرنگی ( پر از قهر و آشتی و دیوونه بازی)

هلو (آروم و متین از اونایی که حاضرند جون فدا کنند و دم نزنند)

خیار(بی حس و بی سروصدا! اصلا معلوم نیست که عاشقند،عشق های پنهانی!!)

شکلات(شیرین و سرخوش و پر از جنجال)

حالا عشق شما چه طعمی داره؟؟؟؟؟!!!

 

[ پنجشنبه 20 اسفند1388 ] [ 22:43 ] [ مهدیس ] [ ]